
سایه ای می بینم،در پس دیواری، میکند زمزمه ها ، می زند با انگشت ، رمز نامفهومی، مانده ام من حیران،تا چه گویم پاسخ،! می نوازد با چنگ،قطعه ای رنگارنگ، گاهگاهی هم مشت،بردل دیوار است،! در سکوت سایه ، گشته ام دیوانه عطر آشنایی دارد یاد آن روزی که، مست بودم از بو دست من هر لحظه، غرق هجم گیسو ، بی وفا یارم کو؟ ..................... ...
ادامه مطلب