
باز این دل دیوانه ام یاد تو کرده بی خبر شبها به یادت دیده ام خون می فشاند تا سحر دل را کفایت نام تو ،تابشکند چون شیشه ای با من بگو هر نکته ای ،اما ز دل نامی مبر ای درد و ای درمان من ، وی مونس وغمخوار من دوری مجویی با دلم ،تا آخر آید این سفر ...
ادامه مطلب